امتحان
این وبلاگ به علت تنبلی صاحبش در طول ترم تحصیلی و فرا رسیدن ایام ا... امتحانات به طور موقت تعطیل میباشد.فقط محض اطلاع بگم امروز با شلوار جین کذایی که دکمه هاش بسته نمیشد تیپ زدم رفتم دانشگاه.هورررررررررررا
این وبلاگ به علت تنبلی صاحبش در طول ترم تحصیلی و فرا رسیدن ایام ا... امتحانات به طور موقت تعطیل میباشد.فقط محض اطلاع بگم امروز با شلوار جین کذایی که دکمه هاش بسته نمیشد تیپ زدم رفتم دانشگاه.هورررررررررررا
1.فکر کن.نه فقط یک لحظه فکر کن که عصر جمعه با افسردگی ماهانه یکی بشه وبدتر از همه اینکه مجبور باشی توی خونه بشینی و درس بخونی.خب در چنین موقعیتی آدم یا پناه میبره به یک ساختمون بلند که به دیدار اجداد و نیاکانش برسه یا اینکه به یخچال پناه میبره.خب آدم عاقل جوون که من باشم حتما راه دوم رو انتخاب میکنه و یخچال رو در آغوش میگیره و با هم مهرورزی میکنن.
کی بود از رژیم حرف زد؟؟اصلا رژیم رو چه جوری مینویسن؟؟
2.دیروز ورزش نرفتم.اول یک خورده توی خیابونا چرخیدم و به لطف ولخرجیم فقط 1000 تومن پول داشتم و نمیشد برم چیزی بخورم.واسه همین از چهارراه ملاصدرا پیاده رفتم تا زرگری و بعدش هم پیاده تا علم.1 ساعتی طول کشید.با تیپ دانشگاه بودم و یک کوله بسی سنگین.خوبی پیاده روی تنهایی این بود که تمام فنون کاراته که بلد بودم دوباره یادم اومد چون هر کسی که از روبرو میومد من منتظر بودم که یک حرکت اضافی بکنه تا بزنمش.آخه یکی نیست به من بگه چرا شب میری پیاده روی اونم جاهای تاریک؟؟
3.یک جغد عین خودم کشف کردم.یک آپارتمان نزدیک خونمون هست که طبقه آخرش روی دست من بلند شده.فکر کنم همیشه تا صبح بیداره چون همیشه من زودتر از اون میخوابم.فاصله اش هم زیاده نمیدونم کی هست و چند سالشه.ولی بدجور بهش عادت کردم.وقتی خونه نیست هی نگاه میکنم از پنجره تا بیاد.یاد جوونیام به خیر که رفته بودم توی نخ پسر همسایه روبرویی.
4.از پسرهای سوسول دهه شصتی اصلا خوشم نمیاد.چرا هر چی آدم راست و درسته مال دهه پنجاه هست؟؟
5.یادت به خیر شادمانی بی سبب.
1.من نیم کیلو کم کردم.ولی هنوز شلوار جینی که چند پست پایین تر ذکر خیرش بوده اندازه ام نشده.البته خیالی نیست.ما رهرو ولایت هستیم!!!ولایت هم همانا انار جان میباشد.
2.توی شیراز یک سالن ورزشی مخصوص خانم هاست که فضای آزاد هم داره.یعنی زمین فوتبال و پیست دومیدانی توی محوطه باز هست.من اونجا کلاس دومیدانی میرم.دیروز وسط دویدن بارون گرفت.ساعت 7:30 شب بود.قطره های بارون به صورتم میخورد و من میدویدم.یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگیم بود.امیدوارم یک روز بتونم بدون مانتو و مقنعه زیر بارون توی خیابون باغ ارم بدوم.آرزوهای این روزهایم بسی غیر ممکن مینماید.
3.این روزها سعی میکنم خبرهای ایران رو زیاد دنبال نکنم چون به شدت عصبی میشم.زندگی گوسفندی هم عالمی داره.همیشه الکی شاد و خوشحال هستی.فشارخون و تپش قلب هم نمیگیری.
4.این روز ها دارم کتاب "نان سال های جوانی " رو میخونم.در یک کلمه میتونم بگم بی نظیر هست.
5.دیروز تولدم بود.یک تکه کوچولو کیک خوردم چون کیک تولد 24 سالگی رو فقط یک بار در زندگیم میتونم بخورم.
6.احساس میکنم خیلییییییییییییییییی زندگیم تند گذشته.میترسم که یک روز چشم باز کنم و ببینم 60 سالم شده و به هیچ جا نرسیدم.وقتم کمه و باید تلاش کنم.دیشب داشتم همه اعضای گروه رو توی سن 60 سالگی تصور میکردم.فکر کنم هممون تازه اون موقع یک خورده جا افتاده شده باشیم ولی حتما همگی خوشتیپ و خوش هیکل هستیم.من خودم رو با یک کت دامن قرمز و موهای مشکی وآرایش ملیح همین روزها تصور میکنم که استاد دانشگاه هستم و درس میدم.شما هم که همگی مثل الان فعال و پویا هستین.تازه بعد از کلاس دانشگاه هم میام توی دفترم و سایت انار رو باز میکنم و توی میتینگ اون هفته به عنوان شرکت کننده ای که 30 سال وزنش رو ثابت نگه داشته شرکت میکنم.یعنی میشه تا اون روز روی ماه همه بچه های میتینگ رو دیده باشم؟؟
7.راه را راهبر خود قرار مده بلکه راهی ناپیموده را آغاز کن و از خود راهی بجای بگذار
8.این سایت هم منو کشت با این طرز شماره گذاشتن.ببخشین که وقت ندارم درستش کنم.
امروز اساسی خراب کردم.اینقدر خوردم که حالم بده الان.قضیه از اینجا شروع شد که من رفتم دانشگاه و استاد نیومد.اونم استاد درس معماری کامپیوتر.من و دوستام هم کلی خوشحال شدیم و رفتیم کافی شاپ.اصلا نمیدونم چه جوری این همه خوردم.کیک شکلاتی ,کافه لاته و سالاد ماکارونی.وقتی هم اومدم خونه 1 لیوان نوشابه خوردم چون خیلی سنگین شده بودم.تازه 5 شنبه هم ورزش نرفتم.هنوز شنا رو هم شروع نکردم.امتحان های میدترم هم شروع شده و 25 روز دیگه هم امتحان های فاینال هست.من هم وقتی درس میخونم زود زود گرسنه میشم.خدا خودش رحم کنه.همه درس ها و پروژه ها هم مونده.ولی این روزا رو دوست دارم.این روزهایی که سرم شلوغه و احساس مفید بودن دارم.این روزها که به خودم احترام میذارم وخودم رو دوست دارم.این روزهای بی مسئولیتی و سرخوش از شور جوانی.
پ.ن1:یکی از مشکلات من توی خونه مامانم هست که مدام به من میگه که غذا بخور و تو چاق نیستی و...دیگه نمیدونم با چه زبونی با مامانم حرف بزنم و بگم که برام نگران نباشه.مادر بودن هم عالمی داره.
پ.ن2:امروز داشتم فکر میکردم که یعنی این گروه رو تا کی میتونیم نگه داریم؟یعنی میشه 1 روز همه دور هم جمع بشیم؟؟این یکی از آرزوهای این روزهای من هست.
خب خب خانم ها دست حالا باز خانم ها رقص.به به اون کیه که اینقدر خوشگل میچرخه؟؟این خوش هیکل ها کی هستن؟؟بچه های میتینگن؟
خب عزیزان نه عروسی هست نه تولد.فقط من 1 کیلو کم کردم.تنها کاری که کردم این بود که مرتب ورزش کردم و از هر فرصتی حتی 10 دقیقه واسه پیاده روی استفاده کردم و مواظب غذا خوردن بودم.برای یکی مثل من که تفریحش کافی شاپ و رستوران با دوستان هست رعایت رژیم خیلی سخته.ولی خب توی کافی شاپ قهوه تلخ و آب میوه و اسنک کوچولو هم گیر میاد.حتما که نباید من شکمو بستنی و کاپوچینو یا سالاد ماکارونی بخورم.
پ.ن1:امروز هم واسه نهارم شنسل مرغ درست کردم و بردم دانشگاه.از خودم راضی هستم.
پ.ن2:شما تا حالا تیلیت ماست خیار خوردین؟؟من نمیدونم این غذا رو شیرازی ها میخورن یا همه جا هست.درست کردنش هم خیلی آسونه.مقداری نون تکه تکه شده رو به همراه مقداری گردوی ریز شده به ماست خیار اضافه میکنیم.هم خوشمزه هست هم کم کالری.
پ.ن3:مهروش جون اگه به اینجا سر میزنی ببخشین که هیچ کدوم از قواعد نگارش اینجا رعایت نمیشه.
نمیدونم چرا اصلا وقت نمیکنم که بیام و بنویسم.با اینکه همه کار من با کامپیوتر هست ولی همیشه وبلاگ ها رو آفلاین میخونم و واسه همین نه میتونم زیاد نظر بذارم و نه وبلاگ رو آپدیت میکنم.در طول هفته گذشته من 3 روز به مدت 1:15 ورزش کردم و هر وقت که تونستم پیاده برگشتم خونه.غذام رو کم کردم و سعی میکنم که سالم بخورم.امروز تونستم از خیر کرانچی بگذرم و شکلات هم نخوردم.یکی از مشکلاتم همیشه ساندویچ های دانشگاه بوده.پریشب خودم غذا درست کردم و صبحش با خودم بردم.به خاطر همین کار از صبحش حالم خیلی خوب بود و به خودم افتخار میکردم.فقط باید به 1 نکته توی این وبلاگ اعتراف کنم و اون هم اینه که من میترسم!!میترسم که وزن کم نکنم و ورزشم کم باشه.بار این موضوع توی ذهنم خیلی سنگین شده و اذیتم میکنه.این فکرها واسه یکی مثل من که همیشه اعتماد به نفس بالایی داشته و هر غیر ممکنی رو ممکن میدونسته بعید هست ولی اینجا میخوام بگم که من این فکر های منفی رو دارم و واسه همین استرسم زیاد شده.امیدوارم بتونم به این موضوع فکر کنم و حلش کنم.
پ.ن:امروز من با چنگال برنج خوردم.این کار باعث شد که هم آروم غذا بخورم و هم اینکه زود سیر بشم.
پ.ن:فعلا تصمیم ندارم که اینجا در مورد غذای روزانه بنویسم.دوست دارم بیشتر از افکار و اتفاق هایی بنویسم که برای من در حین رژیم پیش میاد .شاید 1 روز به درد کسی بخوره.چون این روز ها من از نوشته های همه انرژی میگیرم.
تشکر میکنم از همه دوستانی که به وبلاگ من سر زدند.من از این گروه و تک تک بچه ها چیزهای زیادی یاد گرفتم و بودن با شما برای من باعث افتخار هست.وقتی میبینم که خیلی از دوستان با وجود کار و درس و بچه و...اینقدر خوب برنامه ریزی دارن و به رژیم و گروه و وبلاگ هم میرسن انرژی من هم زیاد میشه.من واقعا نمیدونم چرا همیشه کمبود وقت دارم در حالیکه فعلا خونه مامان بابا هستم و فقط درس میخونم.دوست دارم که اینجا رو مرتب آپدیت کنم چون واقعا به من انرژی میده برای ادامه راه.من هفته ای 3 روز ورزش میکنم .میخوام اینجا به خودم قول بدم که هفته ای 1 روز هم برم استخر.رژیم خاصی هم ندارم فقط میخوام سالم بخورم و به اندازه.اولین هدفی که دوست دارم بهش برسم اینه که بتونم شلوار جینم رو که سایز 31 هست بپوشم چون فعلا دکمه هاش بسته نمیشه.:D.
هیچ چیز مثل اراده پرواز پریدن را آسان نمیکند.
سلام.من سحر هستم از شیراز.23 سالم هست و کام÷یوتر میخونم.خیلی وقته که با گروه میتینگ سه شنبه ها آشنا شدم ولی امروز عضو گروه شدم.امیدوارم که بتونم به وزن دلخواهم برسم.الان باید برم ورزش.از آشنایی همه دوستان خوشحالم.
| Height: | 155.0 cm |
| Start weight: | 65.0 kg |
| Current weight: | 62.0 kg |
| Goal weight: | 55.0 kg |
| Lost to date: | 3.0 kg |
| Remaining: | 7.0 kg |
| 5 |
| September '08 |
| < | September | > | ||||
| S | M | T | W | T | F | S |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | ||||